X
تبلیغات
توهم بیا ای هم نفس
اونو بیخیال یه داستان عاشقانه دارم فقط خواهشا دختر خانم ها احساساتی نشن

یه رو ز یه دختره یه پسر رو تو خیابون می بینه

خیلی ازش خوشش اومده بود

خلاصه هر کاری می کنه دل پسر رو بدست بیاره پسره اعتنایی نمی کنه.

آخه اون فکر می کنه همه دخترا عین همند.

از داستانا شنیده بود که دخترا بی وفاند

خلاصه میگذره سه چهار روز...

پسره هم دل میده به دختره

خلاصه با هم دوست میشندو این دوستی میکشه به ۱سال ۲سال ۳سال ۴ ۵ همین طوری با هم بزرگ میشند...

تو جنگ ابرای بهار افتادنو در نمیاند

چشمامو سرزنش نکن از پسشون بر نمیای

پیر شدم تو این قفس یکم بهم نفس بده

رحمو مروتت کجاست جوونیامو پس بده

خلاصه بعد از این همه سال که با هم دوست بودند

پسره به دختره میگه : چقد دوسم داری ؟

فکر نمی کردم بذاری زارو زمین گیر بشم

فکر نمی کردم که یه روز این همه تحقیر بشم

دختره با مکث زیاد میگه : فکر نمی کنم اندازه ای داشته باشه!

پسره میگه : مگه میشه عشقتو دوست نداشته باشی.

میگه نه . نه که دوست ندارم اندازه نداره.

دختره از پسره میپرسه تو چی ؟ تو چقد منو دوست داری؟

دلش نخواستو نمی خواد یه روز به حرفات برسه

شاید میخواد رقیب من به آرزوهام برسه

پسره هم مکث زیاد میکنه و میگه : میگه خیلی دوست دارم بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی

روزها میگذره شب ها میگذره...

پسره یه فکری به نظرش میرسه میگه میخوام این فکرو عملی کنم

می خواست عشق خودشو امتحان کنه تا اینکه یه روز میرسه بهش میگه :

ازت می خواستم بمونی بهت می گفتم که نری

این روزا نیستی تو باهام به پات بیوفتم که نری

میگه من یه بیماری دارم تا چند روز دیگه شاید بیشتر دووم نیارم

راستی اگه من مردم چکار می کنی ؟

دختره یکم اشک تو چشاش جمع میشه و میگه: چه حرفیه میزنی دوست ندارم بشنوم

خلاصه حرفو عوض میکنه و میگه : تو چی ؟ تو که مردی منم میمیرم فکر می کنی خیلی سادس بدون تو بودن

پسره میگه : نه حالا بگو

دختره میگه : نمیدونم چکار می کنم ! ولی اگه من مردم چی ؟

پسره بهش میگه امتحانش مجانیه. اگه تو مردی ببین که من چکار میکنم

خلاصه اتفاق میوفته پسره یه نقشه میکشه که یه قتل الکی رخ بده

تا اینکه فکری به نظرش میرسه الکی خودشو به کشتن داده تا ببینه دختره چکار میکنه

خلاصه تشییع جنازه برای پسره میگیرنو دفنش میکنن

پسره یه جا قایم میشه میبینه دخترهفقط یه شاخه گل قرمز میاره میندازه و میره

و اینکه می بینه واقعا اهمیتی بهش نداده

دختره با کس دیگه ای رفته

خیلی غمگین شده بود دنیاش خیلی بی رنگ شده بود

تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادف می کنه و میمیره

دختررو دفن میکنن

پسره با یه دسته گل یاس سفید میره سرمزارش میگه یادته اون لحظه ای بود که اون سوالو کردی ازم اگه بمیرم چکار میکنی ؟

این کارو می کنم.

تمام یاس های سفید رو با خون خودم قرمز می کنم...

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1391ساعت 10:31  توسط محسن | 


شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟قلبقلب
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد پاسخ داد: عشق یعنی همین

شاگرد پرسید؟ پس ازدواج چیست؟

استاد گفت: این بار به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور و به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی.

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.

استاد پرسید؛ آیا به راستی این بلندترین درخت است؟

شاگرد پاسخ داد: اولین درخت بلندی که دیدم انتخاب کردم ترسیدم بلندتر از آن پیدا نکنم و دست خالی برگردم.

استاد پاسخ داد: ازدواج یعنی همین...
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اسفند1389ساعت 12:50  توسط محسن | 

 

دوستم داشته باش ، هـمانـگونه که من دوستـت دارم

بگذار فاصله من و تو کمتر از آنی باشد

که می خواهـیـم و نمی توانـیـم

که می توانـیــم و نمی گـذارنــد !

بگذار میان من و تــــــــو فاصله ای نـمـانــد

نه به خاطر خودت ،

و نه به خاطر من

 

بلکه به خاطر این عـشـق دوسـتـم داشـتـه باش

بـیـش از آنی که من دوسـتـت دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 اسفند1389ساعت 21:25  توسط محسن | 
اي كه مي‌پرسي نشان عشق چيست
عشق چيزي جز ظهور مهر نيست
عشق يعني مهر بي‌چون و چرا
عشق يعني كوشش بي‌ادعا
عشق يعني مهر بي‌اما، اگر
عشق يعني رفتن با پاي سر
عشق يعني دل تپيدن بهر دوست
عشق يعني جان من قربان اوست
عشق يعني خواندن از چشمان او
حرف‌هاي دل بدون گفت‌وگو
عشق يعني دشت گلكاري شده
در كويري چشمه‌اي جاري شده
يك شقايق در ميان دشت خار
باور امكان با يك گل بهار
در خزاني برگريز و زرد و سخت
عشق، تاب آخرين برگ درخت
عشق يعني روح را آراستن
بي‌شمار افتادن و برخاستن
عشق يعني زشتي زيبا شده
عشق يعني گنگي گويا شده
عشق يعني ترش را شيرين كني
عشق يعني نيش را نوشين كني
عشق، رنج مهرباني داشتن
زخم درك آسماني داشتن
عشق يعني گل به جاي خار باش
پل به جاي اين همه ديوار باش
زير لب با خود ترنم داشتن
بر لب غمگين تبسم كاشتن
عشق، آزادي، رهايي، ايمني
عشق، زيبايي، زلالي، روشني
عشق يعني تنگ بي‌ماهي شده
عشق يعني ماهي راهي شده
عشق يعني آهويي آرام و رام
عشق صيادي بدون تير و دام
عشق يعني مرغ‌هاي خوش‌نفس
بردن آنها به بيرون از قفس
عشق يعني برگ روي ساقه‌ها
عشق يعني گل به روي شاخه‌ها
آسماني آبي دور از غبار
چشمك يك اختر دنباله‌دار
عشق يعني از بدي‌ها اجتناب
بردن پروانه از لاي كتاب
در ميان اين همه غوغا و شر
عشق يعني كاهش رنج بشر
اي توانا ناتوان عشق باش
پهلوانا، پهلوان عشق باش

 

این شعر رو یه هم نفس فرستاده از نظر من که خیلی خوشگله فکر کنم شما هم خوشتون بیاد

مرسی هم نفس(امینه)

+ نوشته شده در  جمعه 13 اسفند1389ساعت 20:10  توسط محسن | 
حالا که آمده‌ای
برای مورچه‌ها هم فکری بکن
نگرانند
هی می‌آیند و هی بر می‌گردن

حالا که آمده‌ای
چترت را ببند
در ایوان این خانه
جز مهربانی نمی‌بارد

حالا که آمده‌ای
سلام
حالا که نمی‌روی
خداحافظ
ای همه‌ی ابرهایی که به جای دیگری می‌روید

حالا که آمده‌ای
تو پروانه می‌شوی و
من هم بی دغدغه‌ی مرگ
پیر می‌شوم
 

+ نوشته شده در  جمعه 13 اسفند1389ساعت 11:24  توسط محسن | 

روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت می کرد.خداگفت:از من بخواهید هرچه باشد شمارا خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب کنید.زیراکه خداوند بسیار بخشنده است.

هرکه امدچیزی خواست.یکی بالی برای پریدن دیگری پایی برای دویدن.یکی جثه ای بزرگ خواست وان یکی چشمانی تیز.یکی دریارا انتخاب کرد ودیگری اسمان را.

دراین میان کرم کوچکی جلو امدوبه خداگفت:

خدایا!من چیز زیادی ازاین هستی نمی خواهم.نه چشمان تیزی ونه جثه بزرگی.نه بالی ونه پایی.نه اسمان ونه دریا.

تنها کمی ازخودت...تنهاکمی ازخودت رابه من ببخش...

وخداکمی نوربه اوداد.نام اوشد کرم شب تاب.

خداگفت:ان نوری که باخودداری بزرگ است حتی اگر به اندازه ذره ای باشد.تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی...

ورو به دیگران گفت:کاش می دانستیدکه این کرم کوچک بهترین را خواست.

هزاران سال است که او برروی دامن هستی می تابد. وقتی که ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است وکسی نمی داند این همان نوری است که روزی خدا ان را به کرم کوچکی بخشیده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اسفند1389ساعت 15:8  توسط محسن | 
4zynusry3cxnsyqbd.jpg
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اسفند1389ساعت 14:32  توسط محسن | 
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

بگی اروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری

خدا جون میگم تو خوبی مثل مادرا میمونی

اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟

خدا جون میشه یه کاری بکنی بخاطر من ؟

من میخوام که زود بمیرم اخه سخته زنده موندن

منکه تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟

خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته

زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره

اون میخواد که من نباشم باشه اشکالی نداره

خدا جون میخوام بمیرم تا بشم همیشه راحت

ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه ی یه ساعت

 

این رو یه هم نفس داده که گذاشتم تو وبلاگ مرسی هم نفس

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اسفند1389ساعت 0:13  توسط محسن | 

سلام به قاصدک های خبررسان که محکوم به خبرند وسلام به شقایق هایی که محکوم به عشق اند وسلام به تو که محکوم دوست داشتنی    !!!     هنوز نفهمیدم چطور و با چه هدفی زندگی میکنم اما میدانم که هنوز و هنوزها زندگی جاریست پس تا زندگی هست من بازنده ام چون خطای من تولد من است و دیوانگی همه ی وجود من!!!اه چه تلخ است این لحظه که باید ندای تقسیم زندگی را سر دهم و بگویم##زندگی2 قسمت است         قسمت اول!!در انتظارقسمت دوم                                                 قسمت دوم!!در حسرت قسمت اول

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 22:29  توسط محسن | 
به نام یگانه حامی پرستوهای بی اشیانه

برای همه انهایی که بی تقصیرند:

تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند ودلهایی که انها را راندند،تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست وعهدهایی که کسی انها را نبست.

زندگی شیبی ست،عشق سیبی ست ووای برحال ان که در عشق پای بند نظم و ترتیبی ست،

واماتو،قرار نبود ان وقت های توجایشان را بااین وقت های من عوض کنند.

قرارنبود عشق هم مثل گیلاس،بوسه،عیدی و تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد. قرار نبودکسی سختش باشد بگوید دوستت دارم. قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل دیگری بماند،قرار بود هرکس به هوای نشکستن دل خودش بماند.

قرارنبودهرچه قرارنیست،باشد.قرارتنها بربی قراری بود وبس.

گمان نمیکنم گناه من سنگین تر ازنگاه توباشد.اما یقین دارم کودک دلت کمتراز پیش  بهانه لالایی های شعرگونه ام رامیگیرد.مهم نیست فقط یک چیز یاد همه بماند.اگر اتفاقی افتاد که نباید بیفتد،تنها برایت می نویسم:

خودت خواستی تقصیر من نبود.زیر سایه ی امن ترین سایه بان هستی دلواپس دلواپسی های یکدیگر باشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اسفند1389ساعت 20:53  توسط محسن | 
تو را من چشم در راهم شباهنگام

که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم،

تورا من چشم در راهم.

شباهنگام،دران دم،که برجا،دره ها چون مرده ماران خفتگان اند

دران نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام،

گرم،یاد اوری یا نه،من از یادت نمی کاهم،

تورا من چشم در راهم...

نیمایوشیج

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اسفند1389ساعت 14:28  توسط محسن | 
رفیقای هم نفس سلام.احساس میکنم کسی از حضور من تو این وبلاگ راضی نیست.(مخصوصا دخترخانوم هایی که قبلا با این وب اشنا بودن) میدونید چرا؟ چون هیچکس به من خوش امد نگفت.به هرحال بهتره که بامن کنار بیاید و از من خوشتون بیاد والا........................................................................................................   البته شوخی کردم.با نفس های گرمتون به ما انرزی بدید بای بایراستی با نزدیک شدن به سال نو براتون یه نصیحت دارم(این ریش سفیدای محل هستن هاااا،درست مثه اونا)........اجازه بدهید زخم ها وغم های کهنه،عصبانیت ها و دلخوری ها التیام یابند،واندیشه مثبت،سرزندگی وشادابی جراحت ها راترمیم کند،زندگی را از همین حالا شروع کنیم و به این باور برسیم که...تارهایی خواهم جنگید(رهایی از همه بندهای دنیوی)
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اسفند1389ساعت 19:28  توسط محسن | 

 

اينکه مدام به سينه ات مي کوبد ، قلب نيست؛

ماهي کوچکي است که دارد نهنگ مي شود.

ماهي کوچکي که طعم تنگ بلورين ،  آزارش مي دهد و بوي دريا هوايي اش کرده است.

قلب ها همه نهنگانند در اشتياق اقيانوس .

اما کيست که باور کند در سينه اش ، نهنگي مي تپد!

آدم ها ،

ماهي را در تنگ دوست دارند

و قلب ها را در سينه ...

ماهي اما وقتي در دريا شناور شد، ماهي ست

و قلب وقتي در خدا غوطه خورد، قلب است.


هيچ کس نمي تواند نهنگي را در تنگي نگه دارد ؛

تو چطور مي خواهي قلبت را در سينه نگه داري؟


و

چه دردناک است وقتي نهنگي مچاله مي شود و وقتي دريا مختصر مي شود

و

وقتي قلب خلاصه مي شود و

آدم، قانع.


اين ماهي کوچک اما بزرگ خواهد شد

و اين تنگ بلورين، تنگ و سخت خواهد شد و اين آب ته خواهد کشيد.

تو اما کاش قدري دريا مي نوشيدي

و کاش نقبي مي زدي از تنگ سينه به اقيانوس.

کاش راه آبي به نامنتها مي کشيدي و کاش اين قطره را به بي نهايت گره مي زدي.

کاش ...


بگذريم ...

دريا و اقيانوس به کنار.

نامنتها و بي نهايت پيشکش.

کاش لااقل آب اين تنگ را گاهي عوض مي کردي .

اين آب مانده است و بو گرفته است.

و تو مي داني آب هم که بماند مي گندد،

آب هم که بماند لجن مي بندد.


و حيف از اين ماهي که در گل و لاي، بلولد و

حيف از اين قلب که در "غلط" بغلتد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اسفند1389ساعت 13:22  توسط محسن | 

خوش به حال ارزوهات،بدبه حال ارزوهام                                                           خوش به حالت نیستی تنها،بدبه حالم خیلی تنهام                                              خوش به حال تو که داری تکیه گاهی واسه بودن،بد به حال کسی که بی کسه، مثل خود من.                                                                                                    خوش به حال اون کسی که توهمیشه فکرش هستی ، اون کسی که واسه اون قلبی تنها رو شکستی.                                                                                خوش به حال لحظه هایی که تو خوشبختی ومن هم، ندارم جز خوشی تو ارزویی واسه گفتن.                                                                                               خوش به حال توکه رفتی،توکه به عشقت رسیدی.                                            بد به حال من عاشق، که تو عشقم رو ندیدی.                                                   بد به حال این دل من،که تاتورفتی شده نابود، فکر اون خوشبختی که تاتوبودی مال من بود.                                                                                                     بد به حال من که حالا همه چیزم رفته از دست، اخرین چیزی که دارم،کوله بار غم وغصه است.                                                                                                             

+ نوشته شده در  شنبه 7 اسفند1389ساعت 14:57  توسط محسن | 
ديشب ، هفده سالگي ام ؛

با همان انديشه هاي رويايي ِ طلايي و

همان اندام ِ بي نقص ِ بکر در کالبد ِ من ، پرسه مي زد...


لابلاي کتاب هاي نوجواني ام ؛ دست نوشته هايي دور ،

روي کاغذهاي نم گرفته  از خيانت ِ انبار ِ خانه ،

خاک مي خوردند که پيش از اين  براي سراغ گرفتشان حوصله نبود .


انديشه هاي ياغي  و عاصي ِ دخترکي که فرياد مي زد تا بگويد ؛

فريادش از عصيان نيست ، عقيده هايي است که نمي خواهد ، عقده شوند !

چه طعم گسي داشت !

و چه شگفت زده شدم از يادآوري آن همه زلالي و شفافيت که به کدري گراييده است .



شايد ، بايد دلم را به هوا خوري ببرم 

جايي دنج و خلوت غافلگيرش کنم و لختي آزادش کنم از دغدغه ي  روزگار ِ سراسيمه ،

در اين فرصت پکي به سيگار بزنم و ساکت و آرام ، تلخي ِ گذشته را دود کنم  ... .

+ نوشته شده در  شنبه 7 اسفند1389ساعت 0:0  توسط محسن | 
سالی دیگر گذشت،سالی که ستاره های خوشبختی اغاز هر بامداد وهر شامگاه بهانه ای برای شادیمان بود.سالی دیگر گذشت،همراه باتلخیهاوشادیها،سالی که هنوز حلاوت شیرینی ان را احساس وطعم گس تلخیهایش کاممان را می ازارد.اینک در استانه سالی نو هستیم.شاد وامیدوار به استقبال شروعی تازه می رویم در حالی که در این گذر کوله باری از تجربه،شکست وپیروزی را بر دوشمان احساس می کنیم.به استقبال سالی می رویم که مثل سال گذشته نیست.سالی نو وجدید.سالی که شاید عزیزی را در کنار نداشته باشیم.اموخته هایمان را مرور می کنیم.از بدی ها چشم بپوشیم،شادی وامید را در زندگیمان تداوم بخشیم. باعشق ومهربانی زخم های درون خودودیگران را التیام بخشیم.این شب ها وقتی پا به خیابان های مملو از جمعیت شاد و خوشحال می گذاریم،به یاد انهایی باشیم که با حسرت چشم بر دستان ما دوخته اند.انهایی که خواب چیزهایی را می بینند که ما به سادگی به دست می اوریم.و در سال نو بیاموزیم قانع بودن را.واز طبیعت یاد بگیریم که چگونه پس از خزانی افسرده دوباره متولدشویم.وشما انهایی که سال نو درکنارپدرومادرهایتان سال را تحویل می کنید،به یاد کسانی باشید که از این نعمت محروم اند وشماای کسانی که دستانتان را در مقابل دنیا مشت کرده اید،بیاموزیدعشق ومهربانی را...      سال نو پیشاپیش مبارک.

+ نوشته شده در  جمعه 6 اسفند1389ساعت 10:48  توسط محسن | 
مانند یک بهار....
مانند یک عبور....
از راه می رسی و مرا تازه می کنی.

همراه تو هزار عشق از راه می رسد
همراه تو بهار...
بردشت خشک سینه من سبز می شود.

وقتی تو می رسی....
در کوچه های خلوت و تاریک قلب من ...
مهتاب می دمد...

وقتی تو می رسی...
ای آرزوی گم شده بغض های من...

من نیز با تو به عشق می رسم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 22:34  توسط محسن | 

تولد تولد تولدت مبارک

اشکان جون تولد ۲۰سالگیت مبارک از همینجا میبوسمت

خیلی دوست داشتم فردا پیشت باشم اما حیف که نمیشه راستی کادوت رو واست پست کردم امیدوارم به موقع بهت برسه....

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 13:20  توسط محسن | 
کمی مرا نگاه کن
نگاه کن کمی مرا
ببین ،
سکوت لعنتی مرا نشانه رفته است!
کمی مرا نگاه کن
ببین ،
تمام شاهدانِ کوچه های خاطرات...،
تمام آن نگاه های بی گناه ،
مرا بدون تو ،چه بی حیا نگاه می کنند
چگونه تاب آورم بزیر این نگاه ها
کمی مرا نگاه کن
فقط نگاه ساده ایی
که بشکند سکوت من
و بشکفد سلام،
بر لبانم ..
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 12:56  توسط محسن | 

رد می شوم

همه صندلی های از نبودنت پر را

صدایم نمی زنی؟

من هنوز منتظرم

برای شعر خواندن تو بین شعر ها

دلسرد از همه ی سلام ها

پله ها را دوباره می روم بالا

روی تختم کنار تنهاییم

تمام شب به خیال تو می رود اما...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اسفند1389ساعت 12:52  توسط محسن | 
کوچک باش و عاشق که عشق خود میداند ایین بزرگ کردنت را بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی....
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اسفند1389ساعت 10:25  توسط محسن | 
گاهی باران همه دغدغه اش باران نیست گاهی از غصه تنها شدنش میبارد....

 

به هر کجا که سر زدم دری بسته شد و به هر کجا که در زدم سری شکسته شد

نه دگر سر زنم به دری و نه دگر در زنم به سری که دلم از این همه سر و در زدن شکسته شد....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اسفند1389ساعت 10:23  توسط محسن | 
خسته ام ... خسته تر از تو

دردتو میخوام بدونم

تو نگاهه برهوتت

ته حرفاتو بخونم

توی آیینه نگا کن

که چه جور از تو شکسته

خودشو .. روشنی ها شو

رو به چشمای تو بسته

چقدر خسته وسردی !

کی تو رو اینجوری کرده

که همه غم های دنیا

توی قلبت خونه کرده

خستگیت رو بیار اینجا

روی شونه هام رها کن

دوباره میون اشکات

منو بی هوا صدا کن

روبروم بشین و بازم

سرتو بذار رو شونه م

بگو قول میدم تا آخر ... تا ته دنیا بمونم

بگو  ...  عاشقه تو بودم

بگو  ... خوابه این جدایی

بگو میرسم کنارت

به نهایته رهایی

توی این شبای پر درد

همدم ثانیه هام باش

مه گرفته مهربونیم

بیا .. بارونه هوام باش ......................

+ نوشته شده در  جمعه 29 بهمن1389ساعت 16:25  توسط محسن | 
 
آبی بلند را

می اندیشم

هیاهوی سبز پایین را

ترسان از سایه ی خویش

به نی زار آمده ام

(سهراب سپهری )

 

حرفهای نگفته دارمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد اما صفحات خیلی کم اند!

ولی یه جوری جاش میدمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

من پسری احساساتی تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد و عاشق شیطنت بودمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتو دوران راهنمایی پسر سنگین مودب دنبال درستصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد خلاصه مثبت مثبت که باتعریف حرف فک و فامیلا صورتم گل مینداختو خیلی خیلی خجالتتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد می کشیدم.

دوران دبیرستان رو هم با شیطونی اذیت گذروندیم تا رسیدیم به سد کنکور و با خرخونی عجیبی تو سه ماه تونستم تو رشته ی مورد علاقم قبول بشم و الان ترم ۴ هستم و خلاصه خیلی خوش میگذره دانشگاه جاتون خالی ....

تا اینکه به طور خیلی اتفاقی با محسن اشنا شدم و تصمیم گرفتیم تا این وب رو برا پسر دخترای گل واسه گفتن حرفاشون و درد و دل کردن بسازیم به قول معروف :هرچه میخواهد دل تنگت بگو....

پس به قول محسن تو هم بیا ای هم نفس....

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 بهمن1389ساعت 15:38  توسط اشکان | 
 
اونو بیخیال یه داستان عاشقانه دارم فقط خواهشا دختر خانم ها احساساتی نشن

یه رو ز یه دختره یه پسر رو تو خیابون می بینه

خیلی ازش خوشش اومده بود

خلاصه هر کاری می کنه دل پسر رو بدست بیاره پسره اعتنایی نمی کنه.

آخه اون فکر می کنه همه دخترا عین همند.

از داستانا شنیده بود که دخترا بی وفاند

خلاصه میگذره سه چهار روز...

پسره هم دل میده به دختره

خلاصه با هم دوست میشندو این دوستی میکشه به ۱سال ۲سال ۳سال ۴ ۵ همین طوری با هم بزرگ میشند...

 

تو جنگ ابرای بهار    افتادنو در نمیاند

چشمامو سرزنش نکن از پسشون بر نمیای

پیر شدم تو این قفس       یکم بهم نفس بده

رحمو مروتت کجاست       جوونیامو پس بده

 

خلاصه بعد از این همه سال که با هم دوست بودند

پسره به دختره میگه : چقد دوسم داری ؟

 

فکر نمی کردم بذاری       زارو زمین گیر بشم

فکر نمی کردم که یه روز        این همه تحقیر بشم

 

دختره با مکث زیاد میگه : فکر نمی کنم اندازه ای داشته باشه!

پسره میگه : مگه میشه عشقتو دوست نداشته باشی.

میگه نه . نه که دوست ندارم اندازه نداره.

دختره از پسره میپرسه تو چی ؟ تو چقد منو دوست داری؟

 

دلش نخواستو نمی خواد       یه روز به حرفات برسه

شاید میخواد رقیب من         به آرزوهام برسه

 

پسره هم مکث زیاد میکنه و میگه : میگه خیلی دوست دارم بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی

روزها میگذره شب ها میگذره...

پسره یه فکری به نظرش میرسه میگه میخوام این فکرو عملی کنم

می خواست عشق خودشو امتحان کنه تا اینکه یه روز میرسه بهش میگه :

 

ازت می خواستم بمونی بهت می گفتم که نری

این روزا نیستی تو باهام به پات بیوفتم که نری

 

میگه من یه بیماری دارم تا چند روز دیگه شاید بیشتر دووم نیارم

راستی اگه من مردم چکار می کنی ؟

دختره یکم اشک تو چشاش جمع میشه و میگه: چه حرفیه میزنی دوست ندارم بشنوم

خلاصه حرفو عوض میکنه و میگه : تو چی ؟ تو که مردی منم میمیرم فکر می کنی خیلی سادس بدون تو بودن

پسره میگه : نه حالا بگو

دختره میگه : نمیدونم چکار می کنم ! ولی اگه من مردم چی ؟

پسره بهش میگه امتحانش مجانیه. اگه تو مردی ببین که من چکار میکنم

خلاصه اتفاق میوفته پسره یه نقشه میکشه که یه قتل الکی رخ بده

تا اینکه فکری به نظرش میرسه الکی خودشو به کشتن داده تا ببینه دختره چکار میکنه

خلاصه تشییع جنازه برای پسره میگیرنو دفنش میکنن

پسره یه جا قایم میشه میبینه دخترهفقط یه شاخه گل قرمز میاره میندازه و میره

و اینکه می بینه واقعا اهمیتی بهش نداده

دختره با کس دیگه ای رفته

خیلی غمگین شده بود دنیاش خیلی بی رنگ شده بود

تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادف می کنه و میمیره

دختررو دفن میکنن

پسره با یه دسته گل یاس سفید میره سرمزارش میگه یادته اون لحظه ای بود که اون سوالو کردی ازم اگه بمیرم چکار میکنی ؟

این کارو می کنم.

تمام یاس های سفید رو با خون خودم قرمز می کنم...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 بهمن1389ساعت 15:28  توسط اشکان | 

نبرد عشق

من مي خوام شروع كنم             حرف دل رو رو كنم

دل من داغون چشمات                مي ميرم براي حرفات

عاشقم در همه لحظه                 با نگات دلم مي لرزه

مي دوني چقدر ديوونم                هميشه يادت مي مونم؟

مي دوني دلم گرفته                   قلب من داره مي افته؟

زندگي بي تو محاله                    وجودم بي تو خياله

من مي خوام با تو بمونم               هميشه پيشت بمونم

من تو رو خيلي مي خوامت            بيشتر از دنيا مي خوامت

من شدم وابسته ي تو                  عاشق دلخسته ي تو

اما تو خبر نداري                         رو دلم قدم ميذاري

تو نباشي من مي ميرم                بي تو از زندگي سيرم

تو بيا بمون كنارم                        با تو هيچ غمي ندارم

رد پات بينم هميشه                 خاك پات بشم چي ميشه؟

چه خوبه روزي كه باهم            من و تو اي گل ماهم

همسفر بشيم من و تو             تو به من بدي دلتو

چه خوبه به هم رسيديم            دلو از دنيا بريديم

اي خدا چه خوش خيالم             مي بيني خرابه حالم؟

نرسيده ام به يارم                    پا روي ابرا مي ذارم

من مي خوام حرف دلم رو         همه ي درد و غمم رو

بريزم به پات عزيزم                  مني كه بي تو مريضم

همه ي دارو ندارم                   زندگيمو اعتبارم

من مي خوام بيانم بگم كه        من دوستت دارم و اينكه

شب و روز خوابي ندارم            بي تو دنيايي ندارم

بزنم دلو به دريا                     فاش كنم راز دلم را

بگم كه چقدر تو خوبي           كه چقدر تو مهربوني

وقتي تو داري مي خندي        تو  غمو به روم مي بندي

تو چقدر شيرينه حرفات           تو چقدر قشنگه چشمات

واي كه تو چه بي مثالي         وصف تو كار محالي

بازم اي عشق قشنگم           حرف من مونده تو قلبم

اين شعر بي آب و رنگم          نميده نشون.رنجم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 بهمن1389ساعت 15:45  توسط محسن | 
اي آسمون دلم امشب بدجور گرفته.........دوس دارم بنويسم اما نمي دونم از چي؟؟؟...

اي آسمون امشب كسي بهتر از تو رو پيدا نكردم براي درد دل كردن........

اما متأسفانه نمي دونم كه چي برات بگم........

اي آسمون ميدوني چرا دوستت دارم؟؟؟؟

چون وقتي برات صحبت ميكنم ساكت و آرام به حرفام گوش ميدي.......

وقتي حرفام تموم ميشه با سكوتت كلي آرامش بهم هديه ميدي.......إنگار تازه متولد ميشم.

اي آسمون ميدوني چرا دوستت دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون وقتي باهات درد دل ميكنم مثل بعضي ها بهم نمي خندي......

يا مثل بعضي ها بچه و ديوونه خطابم نميكني........

يا مثل بعضي ها حرفام رو ريا نمي دوني........

فقط صادقانه گوش ميدي و صادقانه حرفم رو باور ميكني...

 و صادقانه بهم آرامش رو هديه ميدي.....

اي آسمون كلام آخرم..........تو بهتريني

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت 23:40  توسط محسن | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام این یه وبلاگ گروهیه واسه اینکه هر حرفی داریم بگیم مخصوصا حرفای دلمونو.پس شما هم میتونید به ما بپیوندید البته اگه دوست داشته باشید.

تو هم بیا ای هم نفس
من به تو محتاجم برای گفتن,شنیدن,خندیدن,گریه و ....
من اشکان ترم 4 هستم و دوستم محسن هم ترم 5 میخونه و کارش مشاوره دادن برای کنکوره اما من بیکارم....

پیوندهای روزانه
هم نفس بارونی (ملیکا)
یادگار صالحی
افکار خط خطی(مریم جونم)
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1391
اسفند 1389
بهمن 1389
نویسندگان
محسن
اشکان
شادی
مریم
نسرین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM